دلم گرفته از غربت خدا میان مردمی که حدودا به حج می روند و تقریبا حاجی می شوند...! و حتما سکه هایشان را در بازار مکاره عرب ها بر باد می دهند... و با کوله باری از کالای بنجل و چینی! به وطن برمی گردند و زیر خروارها پلاکارد،بنر تبریک و کادوهای رنگارنگ دفن می شوند ایضا شام وناهار و سور و ساط بعد از آن ایام می گذرد روز از نو روزی از نو به نوایی صور اسرافبل آسا! حاجیان!
جان تازه ای می گیرند بر می خیزند و قربه الی الله به راهپیمایی می روند و بر علیه آل سعود در حمایت از بحرین با خونی که همیشه در رگشان است و کوفه ای که هیچ وقت اهلش نبوده و نیستند! مردانه شعار و یقه اشان را جر می دهند...! آری رفیق این قصه ی پر غصه ی این روزهای ماست داغ ننگی که تا ابد پاک نخواهد شد...